tanha
Saturday, September 02, 2006
نامه ای به یک دوست 1


اقای ژید
کتابتان را خواندم واکنون به دورش افکندم و سعی می کنم بیرون روم.بر انگیخته...اری فکر می کنم شما موفق شدید ، این در من بر انگیخته شده است.امروز احساس بیگانگی میکنم .. نه انطور که اقای کامو گفته...انطور که شما با من احساس بیگانگی می کنید و من با شما
من به لزوم دانستن حقیقت خود پی برده ام.اصلآ دلم نمی خواهد مثل شما باشم هر چند تحسینبان میکنم و می دانم شما هم از اینکه به دنبال نگرش خود باشم خوشحال می شوید.شما هیچ چیز ته من نیامو ختید و هیچ گاه نگفتید کتابتان حقیقت است و من نیز هرگز چنین پندار احمقانه ای ندارم
شما پرواز را از پشت پنجره ای دیگر انتظار می کشید ... اسمان شما فقط مال شماست ... مثل اسمان من که فقط یک مالک دارد.تنها اشتراک ما همین اشنایی یک طرفه است
روزی گفتم:"من تا به حال این جمله را در مورد هیچ کس به کار نبدره ام اما اندره ژید واقعآ روی افکار من تاثیر گذاشت"و امروز
از این که تا این حد بی فکر بودم خجالت می کشم
هر کسی را اندکی شناخته باشیم و او را دوست خود دانسته باشیم ، می تواند روی ما تاثیر بگذارد.ما حاصل دوستی ها..مکان ها..زمان ها و شرایطی هستیم که تا این لحظه تجربه کرده ایم.ما فقط از انچه تجربه کرده ایم می توانیم سر در بیاوریم نه انچه سعی کرده اند به ما بیا موزند.کاش در مورد انچه هستیم خودمان تصمیم گرفته باشیم
"باید پندار شایستگی را از سر به در کرد...این چه سدی است در برابر حیات معنوی ما"
من از این جمله بر داشت خودم را دارم .. در هر صورت این تنها را هی است که می شود اثبات کرد کتاب شما یک اثر هنری است:مخاطب ان را می افریند
اقای ژید
شما در ذهن من کمرنگ شده اید و کمرنگ تر خواهید شد.من مدتی را با شما گذراندم ولی من نه!...جسمی که اکنون من در انم.کسی که نیمه شب ها کتاب شما را می خواند مرده است دیگر.من گستاخی شما را امو ختم...و سپس ان را فرا موش کردم و بعد نوع دیگر گستاخی را افریدم که فقط مال من است،چون من خالق ان هستم و شما ان را به من نیا موخته اید.نقش شما در این فرایند می توانست با شخصیت یک رمان یا فیلم جایگزین شود...پس می بینید که کار مهمی نکرده اید
من شما را تحسین می کنم چون بی حجب و حیا سخن می گویید...چون فقط دریافت های عقلی و حسی خودتان برایتان اصالت دارند...چون زمانی شادی را تعهد اخلاقی خود دانستید که ادبیات فرانسه غم را می ستود و شادی را حالت احمقانه ی انسان های بی درد
من پنداشت.شما علیه تمام قید و بند های بیرونی و درونی شوریده اید... افرین
اندره ی عزیز
دستم را رها کن دیگر...بهتر است بیش از این دردسرت ندهم...از دست چپت که دست راستم را فشرد ممنونم...دیگر دوست ندارم ببینمت...خداحافظ
posted by mr so at 13:18
4 Comments:
vaghean ....vaghean....HICH...
tavalodet mobrak!
ino emrooz migi, emrooz ye matne asheghane minevisi baraye zhid badesham migi dige doost nadari bebninish amma motmaenni ke farda ham hamino migi? amma in kheili jalebe ke be in nokte reside ke harkasi har chand kam rooye ma tasir mizare, kheili khoobe chon in avvalin ghadam baraye door shodan az khodkhahii ke baes mishe fek koni kasi hasti, dar hali ke to ham zarre ii hasti ke albatte kheili kheili mohemme chon jahan tashkil shode az hamin zarrate amma rooye digaran hamun tasire koochooloo ro dari.
bozorg tarin gham ine ke hes koni mese arusake kheyme shab bazi yeki dg nakheto tekun mide.
شايد روزي برگردي و ژيد رو از زاويه ديگه اي كشف كني ... ولي اميدوارم هميشه از يه همچين بزرگاني تاثير بگيري ... در مورد نخ خيمه شب بازي هم ديگه بايد نخ ها رو بريد حتي به قيمت سقوط
Post a Comment
<< Home