tanha
Saturday, October 07, 2006
Musty Walnut

شايد فكر نميكرد انقدر طولاني بشه
يه قرار كوچولو نميتونه يه همچين مقدمه طولاني داشته باشه
شايد مي خواست امتحانش كنه .. آخه چند روز پيش بهش گفته بود "نكنه از من خوشت نمياد؟ مزاحم نباشم؟"ء
واقعاُ امكان داشت يه روز ازش خوشش نياد؟ فعلاُ كه دوستش داشت ... عاشقش بود به قول خودش
پنج دقيقه دير كردن عادي نبود ... هميشه زود ميومد
نميدونس به خودش راست گفته بود يا نه "من دوستش دارم .. عاشقشم .. تا آهر عمرم هم ازش جدا نميشم" خيلي كلي گفته بود
توضيح نداده بود كه اگه يه روز دبر كنه چي؟ هنوز دوستش داره؟
البته مهم نبود ... هر بار كه تجسم ميكرد كه در آينده با هم ميرن سينما ... با هم ميرن كافي شاپ ... با هم ميرن پارك ، تو عشقش مصمم تر ميشد
يه قرار كوچولو نميتونه يه همچين مقدمه طولاني داشته باشه
شايد مي خواست امتحانش كنه .. آخه چند روز پيش بهش گفته بود "نكنه از من خوشت نمياد؟ مزاحم نباشم؟"ء
واقعاُ امكان داشت يه روز ازش خوشش نياد؟ فعلاُ كه دوستش داشت ... عاشقش بود به قول خودش
پنج دقيقه دير كردن عادي نبود ... هميشه زود ميومد
نميدونس به خودش راست گفته بود يا نه "من دوستش دارم .. عاشقشم .. تا آهر عمرم هم ازش جدا نميشم" خيلي كلي گفته بود
توضيح نداده بود كه اگه يه روز دبر كنه چي؟ هنوز دوستش داره؟
البته مهم نبود ... هر بار كه تجسم ميكرد كه در آينده با هم ميرن سينما ... با هم ميرن كافي شاپ ... با هم ميرن پارك ، تو عشقش مصمم تر ميشد
يادش ميومد وقتي تو خونه دعواش شد و اومد بيرون به اين فكر افتاد كه "كم كم دارم بزرگ ميشم" ء
يادش نبود كه واقعاُ بزرگ بود يا نه ولي يادش بود و دقيقاُ به خاطر مياورد كه همون روزا باهاش آشنا شده بود
به نظرش با همه اونايي كه ديده بود فرق داشت
با خودش فكر كرده بود كه حتماُ خيلي به هم شبيه هستن
فكر ميكرد اونم خيلي دوستش داشته باشه ولي خب ابراز نميكنه
اتفاقاُ موقع معرفيش به دوستاش گفته بود " يكي از دوستاي عزيزم"ء
مطمئناُ روش نشده بود بگه بهترين دوستم
اصلاُ اگه دوستش نداشت برا چي بيرون باهاش قرار گذاشته بود؟
خب هر روز همديگه رو تو كلاس ميديدن ديگه
دليل منطقي ديگه اي نبود براي اين كار
آخه اگر اونم عاشقش نشده بود كه فوري بعد از هفت روز كه از آشناييشون ميگذشت با هاش فرار نميذاشت
اونم توي پارك!
ده دقيقه ديگه گذشت و پيداش نشد
نكنه اون ازش خوشش نميومد و ميخواست سر كارش بزاره؟
آخه چند روز پيش بهش گفته بود" براي تولدم كادو بخر" ولي برا تولد دعوتش نكرده بود
اگر اون ازش خوشش نميومد چي؟ خب شايد اونوقت نبايد دوستش ميداشت؟
بعضي وقتا كه بهش زنگ ميزد تلفن همه اش اشغال بود ... چه دليلي داشت همون موقع صحبتش طولاني بشه؟
اصلاُ با كي انقدر صحبتش طولاني ميشد؟
بيست دقيقه منتظر موندن خسته اش كرده بود
نشست رو لبه باغچه پارك
ميدونس كه نميشه به هيچكس اعتماد كرد
شايد دوست داشت اين فكر رو نكنه ولي با خودش فكر كرد كه "نكنه با كس ديگه اي دوست شده و منو ول كرده؟" به هر حال چند روزي بود كه كمتر ميتونستن هم ديگه رو ببينن
بهتر بود بيشتر مواظب باشه
شايد يه خبرايي بود
يكي از دوستاش ميگفت چند بار ديدنش كه ميره تو يه كافي نت و چند ساعتي ميمونه اونجا
البته اين چيزي رو ثابت نميكنه ولي خب ميدونس كه مامانش از اين چيزا خوشش نمياد ... شايد نميخواد مامانش بفهمه
نكنه اون ازش خوشش نميومد و ميخواست سر كارش بزاره؟
آخه چند روز پيش بهش گفته بود" براي تولدم كادو بخر" ولي برا تولد دعوتش نكرده بود
اگر اون ازش خوشش نميومد چي؟ خب شايد اونوقت نبايد دوستش ميداشت؟
بعضي وقتا كه بهش زنگ ميزد تلفن همه اش اشغال بود ... چه دليلي داشت همون موقع صحبتش طولاني بشه؟
اصلاُ با كي انقدر صحبتش طولاني ميشد؟
بيست دقيقه منتظر موندن خسته اش كرده بود
نشست رو لبه باغچه پارك
ميدونس كه نميشه به هيچكس اعتماد كرد
شايد دوست داشت اين فكر رو نكنه ولي با خودش فكر كرد كه "نكنه با كس ديگه اي دوست شده و منو ول كرده؟" به هر حال چند روزي بود كه كمتر ميتونستن هم ديگه رو ببينن
بهتر بود بيشتر مواظب باشه
شايد يه خبرايي بود
يكي از دوستاش ميگفت چند بار ديدنش كه ميره تو يه كافي نت و چند ساعتي ميمونه اونجا
البته اين چيزي رو ثابت نميكنه ولي خب ميدونس كه مامانش از اين چيزا خوشش نمياد ... شايد نميخواد مامانش بفهمه
بيست وپنج دقيقه گذشت ونديدش
حتماُ با اونموقشنگه دوست شده بود ... خيلي خودشو براش لوس ميكرد
از همون اول هم شك كرده بود البته بهشون
اگر پدر و مادرش ميفهميدن كه با موقشنگ دوست شده ديگه نميزاشتنن از خونه بيرون بره
چون مطمئناُ خوششون نميومد ازش
ولي خيلي نامردي بود كه به خاطرموقشنگ رابطه شون رو به هم زده بود ... تصور اين كه با كس ديگه اي بگرده براش غير ممكن بود ، چه برسه به موقشنگ
حتماُ با مو قشنگ دعوا ميكرد ... اونتقصيري هم نداشت البته
ولي حتماُ حال خودشو ميگرفت ... راحت ترين راه اين بود كه قضيه رو به پدر و مادرش بگه
خيلي جالب بود ... دلش خنك ميشد
نيم ساعت كذشته بود
با خودش فكر كرد نقشه كشيد كه عكس دوتاشونو بگيره بفرسته محل كار باباهه
بد جوري ضليع ميشد
خيلي باحال بود
حالا كه فكر ميكرد ميديد كه بيخود گفته" دوستت دارم "ء
همچين آدمي اصلاُ لياقتشو نداشت
بلند شد كه بره ... از دور ديدش كه داره مياد ... دوست نداشت حتي باهاش يه كلمه حرف بزنه
همينطور كه دور ميشد شماره طرف رو از تو موبايلش پاك كرد
---------------------------------------------------