tanha

Tuesday, September 26, 2006

HOPPP


اتفاقاً به نظر خيليم خوب مياد!!!ء
آره عروسكا..كوچولوا...ستاره ها...ء
آزار نمي دن
هميشه عاشقشون مي شي و مي موني
و هيچ نيشي نيس كه اذيتت كنه و
سردت كنه و
فحشت بده و
نا اميدانه شي
بميره
ديسي بازم تنها گوش خوب و مهربونه
اينو وقتي فميدم كه بازم ديسي تو بغلم تا خود صب خودشو گرم كرد و هيچ آزاري نداد...ء

+
زدم تو دهنش كه خفه شو
خسته نشدي از وول زدنش؟
بالا نيووردي از پياده روي رو تصوير؟
من ماليخولياييت تلخ و بوگندو رو ترجيح مي دم به هزار تا از اين شكوفه ژاپني ات!!ء

+

به روي شط وحشت برگي لرزانم
ريشه ات را بياويز
من از صداها گذشتم
روشني را رها كردم
رؤياي كليد از دستم افتاد
كنار راه زمان دراز كشيدم
ستاره ها در سردي رگ هايم لرزيدند

خاك تپيد
هوا موجي زد
علف ها ريزش رؤيا را در چشمانم شنيدند:
ميان دو دست تمنايم روييدي،
در من تراويدي
آهنگ تاريك اندامت را شنيدم:
« نه صدايم
ونه روشني
طنين تنهايي تو هستم
طنين تاريكي تو»

سكوتم را شنيدي
« بسان نسيمي
از روي خودم برخواهم خواست
درها را خواهم گشود
در شب جاويدان خواهم وزيد»

چشمانت را گشودي:
شب در من فرود آمد






پ.ن: سهرابه
پ.ن: گورتو گم نمي كني ؟؟ هه..دو يو وانه بَتل مي؟
posted by W. at 00:19 9 comments

Monday, September 18, 2006

سينه ام آينه ايست.............ه

دنيا پر است از آدم هايي كه چشم رو به هيچ جا ندارند،‌آدم هايي كه جز خودشان كمتر كسي را مي بينند. نه، منظورم به آدم هاي خودخواه نيست. من آدم هايي را مي گويم كه بلد نيستند ببينند،‌ياد نگرفته اند كه در دنيا هزاران هزار نگاه ديگر هست گرچه آن هزاران هزار هم اين را به همان اندازه نمي فهمند. ما ها فكر مي كنيم كه آن گونه كه ما مي انديشيم براي ما بس است اما خدا مي داند كه نيست اگر من ندانم تو چگونه اي تو را خواهم آزرد. من نمي گويم براي ديگران و يا حتي تحت تاثير ديگران زندگي كنيم من مي گويم با هم زندگي كنيم و هر كودكي مي داند كه وقتي كسي را دوست دارد بايد شيريني اش را كما اينكه دوستش دارد و تازه خيلي هم خوشمزه است با او قسمت كند، شايد اين درست نباشد كه بگوييم مي داند، او اين را احساس ميكند. اما ما بزرگ مي شويم شيرينيمان را گاز مي زنيم و به ديگران با حس برتري نگاه مي كنيم دوست خوبم چه بخواهيم و چه نه بزرگ شده ايم،‌كودكت را اگر در دلت نگه داري صورتت در وزش بيشه شور ابدي مي ماند اما اين را هم بدانيم كه نسبت به ديگران مسئوليت پيدا مي كنيم. كودك ماندن به اين معنا نيست كه ما فقط به فكر خودمان باشيم و بس،‌اين نيست كه ندانيم وقتي در ميان ديگرانيم آن ها هم معني دارند،‌چرا نمي دانيم حفظ كودكي يعني چه؟ چرا برداشت غلط داريم همه يك چيزي شنيده ايم اما نمي دانيم چيست فقط مي دانيم خوب است. كودك بودن يعني صفا و صميمت كودكي را داشتن يعني ساده فكر كردن. تو وقتي كودكي ادا در نمي آوري يعني نمي گويي روشنفكري يا تاريك فكر تو وقتي كودكي با ديگران فرقي نداري،‌يعني اصلا نمي داني فرق يعني چه بچه را كه رها كنند مي رود با اولين بچه اي كه ببيند ( دير يا زود) بازي مي كند. اين معني بچگي است نه شانه خالي كردن از بار مسئوليت انساني. اين يكي لا ابالي بودن است كه ما به آن برچسب نام هاي زيبا مي زنيم. آيا حتما انساني كه مقابل ماست بايد بدبخت و عقب مانده( از هر نظر) باشد تا به او فكر كنيم؟ چرا بلديم نگران گنجشك ها و كلاغ ها باشيم اما دل هم را وقعي نمي نهيم. كاش دلمان براي غربت سنجاقكي كه توي قلب كسي لانه دارد بلرزد،‌وگرنه همه بهتر از من مي دانند كه مي شود به سنجاقك گفت آن حشره. نه،‌شعر اين نيست،‌داستان اين نيست،‌كلمه اين نيست. واژه را بايد ديد،‌كاش وقت مي كرديم سري به عمق ماجرا بزنيم. امروز من از بي تفاوتي همه و بد تر از آن از اينكه به آن افتخار مي كنند دلم گرفته است از اينكه من نوزده سال است به هر كه گريسته گفته ام چه شده و اين را دانسته ام كه كودك ماندن يعني اينكه كه اگر كسي گريست به خاطر چيزي كه ديگر اسباب بازي شكسته يا مادري كه تو را گذاشته دم در مهد كودك و رفته سر كار نيست بلكه جدي تر و شايد هم مسخره تر است باز هم بگويم چه شده، اما اين را هم مي دانم كه ديگر اين كافي نيست اين بار بايد براي غمش راهي پيدا كرد اگر دارد و اين بار بايد بيشتر تلاش كرد براي آرام كردنش. اما مردم اين دنيا به من و دل تنگم مي خندند.و افتخار مي كنند به نديدنشان.ه
سينه ام آينه ايست با غباري از غم
posted by baharnarenj at 09:24 4 comments

4 ماهی




امروز چقدر دلم می خواهد با شتاب 9.8 متر بر ثانیه یک کاری بکند!

امروز چقدر دلم برای غربت پروانه ها شکست

امروز چقدر خاکستری است
..............................................................................
امروز چقدر دلم حق اساسی و اولیه می خواهد

امروز چقدر دلم می خواهد بپرم توی اب..ماهی ها مستقیم تو چشمم نگاه کنند..من هم.شاید مرا بوسیدند حتی.

ماهی ها نگاهشان بی نهایت گنگ است..بیش از هر حیوان دیگر.

من همین را دوست دارم...در بی نهایت چشمانشان غرق شدن

می شود هوای یکی شان را داشت که کجا می رود..من گاهی این کار را می کنم:هر وقت ماهی می بینم.

یک بار انقدر غرقش شدم که فکر کردم اگر صدایش کنم جواب می دهد!!

یک ماهی سیاه کوچولو بود.



posted by mr so at 01:01 7 comments

Thursday, September 14, 2006

4



وقتی جوجه اردک زشت طرد شد فک می کنین چه حسی داشت؟

احتمالا هیجان زده بوده خیلی
دیگه همه ی دنیا ماله خودش بوده
دیگه نیاز نبوده تو یه صف مرتب - که اگه پاش از خط می رفت اونور واویلا – رژه بره پشت سر بقیه
دیگه نیاز نبوده صدای کواک کواکشو کم و زیاد کنه تا مباده بقیه ی جوجه ها دلخور شن
دیگه نیازی نبوده هر بار که خودشو با بقیه جوجه ها مقایسه می کرده غصش شه
دیگه واقعاً همه چی براش بهتر شده
ها ها ها
دیگه همه ی کرمایی که پیدا می کرد مال خود خود خودش بوده
پ.ن : یه جوجویی رو می شناسم که حاضره جاشو با این جوجه هه عوض کنه!!ء
---

اول قرار نبود دوستت داشته باشم
بعداًهم چنین قراری نبود
اما داشتم!!ء
بعداً که بی قرار شدم
یادم آمد اول قرار نبود بی قرارت شوم
پس گذشتم
تا همیشه خوش قول و قرار بمانم

پ.ن: ببین تو که قرار نیست اینجا رو بخونی... بیا و بزن زیر همه ی قول و قرارا....ء

---

posted by W. at 18:08 7 comments

Tuesday, September 12, 2006

دو سیب

تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشت



حمید مصدق








من به او خندیدم

او خودش آبی بود

او خودش می خندید

آن زمانی که به یک شاخه سیب

آسمان می رقصید

آسمان می بارید

دخترک بر لب رود

سیب را می بویید

و در آن چرخش موزون هوا ، باد را می فهمید

عابران از پس هم

یاس ها در کف باد

روی دیوار زمان چشم ها رفته به خواب

دخترک رقص کنان

سیب را زمزمه کرد

!سیب افتاد به آب


مژگان صدیق
posted by Amirferrari at 01:52 5 comments

Sunday, September 10, 2006

سلام!‌اين پست فقط براي اين گذاشته شده كه بگه:
اااااااااااااااااا امير!‌مباركه بدجوري خوشحال شدم!
و در ضمن مرده شوي علائم را ببرند كه هيچ كدوم سر جاشون نمي مونن
posted by baharnarenj at 17:53 5 comments

Thursday, September 07, 2006



واي كه كودكي
واي كه ما چرا يادمون نمي آد چي بوديم
چه مهربون
چه بي ريا
داشتم دفتر يادداشتاي 8 سالگيمو ورق ميزدم
چه چيزاي با نمكي خدا!ء
نسيم از اينكه دفترتو دادي بهم برات بنويسم متچكرم

چه جالب كه همه اينقد بامزه و ساده بهم گفتن دوسم دارن يا نه!ء
ما دوستاي خوبي برا هم نبوديم و خوب ...بدم نبوديم كه!ء
اينجاشو دوس دارم خيلي ..خيلي زياد

آخه ماها ديگه يادمون ميره كم كم كه كلمه خيلي معني دارن
دوس ندارم عمق مفاهيم از بين بره تو زبونامون
وقتي مي گم دوست دارم!
يعني اوهوي فلاني خيلي برام عزيزي
وقتي مي گم تو بهترين ...
يعني دارم فك مي كنم هيچ كس ديگه اي نمي تونه يه ... مثه تورو تجربه كنه
وقتي مي گم نه
يعني نه
آخ خ خ
كاش هي تند تند يادم بياد كه فوق فوقش 50 سال ديگه نفسام يادشون مياد بيان
يادم بياد بابا خودمم كه مهمم
جهنم ديگرونو طرز تفكرشون راجه به من
----
چرا نمي فهمي گنجيشكا منو مي برن تو عالم بي خياليو بچگي و شيرين زبوني؟؟
مي دوني اين نسيم، فقط گنجيشكاش باشن، ديگه هيشكي براش مهم نيست
نامرد!
آها...داشت ميگفتش
يادت نره تاب سواري يه چيزيه مثه همون پرواز فقط تو اشله كوچيكترو بسته تر!!ء


پ.ن1: وقتي شارژه..چن تا كلمه تو مخش بيشتر وول نمي خوره... تاب ..پرواز...گنگيشك...ء
پ.ن2: دلم هواي يه چيز مزخرفو كرده...ء
پ.ن3: يادم رفت بپرسم..من هپلي هستم بالاخره يا نه؟؟؟ء
پ.ن4:امييييييير...تبريييييك...هوار كيلو....سلام همكار!!!!!ء
posted by W. at 00:26 6 comments

Tuesday, September 05, 2006

shab


shab..sokut..kavir

shab..faryad..shahr

...neemati bud ke az dast raft!
axo tori gereftam ke delam mikhad bashe...hargez enghadr tarik nabud :(
posted by mr so at 13:00 1 comments

Sunday, September 03, 2006

فري كثيفه

چرا فك مي كني تنهايي رو نمي فهمه
همه مي فهمن
تو چي مي دوني از سطح تنهايي اون
تو چي مي دوني از ....
---
تو خيابونه نوستال‍‍‍ژي بودم
چراغ سبز شد
وسط خيابون يه هو پيچيدم رومو كردم به طول
همه ي درختا كشيدن بالا
يه هو خودشو ديد و خودش
كوچيك شد بازم و كوچيك
يه هو از اون حالتايي شد كه اصلاً نمي فهمي كجايي
اينجا كجاس
تو كي هستي
و هيچ كس نيست
جز تو
تو و درونت كه شده برات كل دنيا
هيچ وقت يادت اومده تو توو عالم يه نقطه اي؟
و همه ي دنيا تو دل تو يه نقطه!
خيلي اين حس تازگيا مياد سراغش
يعني بيشتر از هميشه
همه مي دوئن
همه عجله دارن
اما امروز
من هيچ عجله اي نداشتم
وسط خيابون پت و پهنه وايساده بودم
و همه براش چراغ قرمز بودن!
چرا پياده رو هاشو شخم زدن؟
الان چه فصل شخمه؟؟
از ميدونم تا خونه پياده گز كردم
يه سرم به آقاي من ياره مهربانم زد
و كلي باهاش خوش و بش كردي
واقعاً عجله اي نداشتم!
واقعاً؟؟؟؟؟!!!!!!!

پ.ن: كوهستان... سانفرانس..كنكورد هتل... منهتن...فِرست ديت!..اوه..باشه!
پ.ن: چشام شبيه گوگل شده!
posted by W. at 22:21 5 comments

Saturday, September 02, 2006

نامه ای به یک دوست 1






اقای ژید
کتابتان را خواندم واکنون به دورش افکندم و سعی می کنم بیرون روم.بر انگیخته...اری فکر می کنم شما موفق شدید ، این در من بر انگیخته شده است.امروز احساس بیگانگی میکنم .. نه انطور که اقای کامو گفته...انطور که شما با من احساس بیگانگی می کنید و من با شما

من به لزوم دانستن حقیقت خود پی برده ام.اصلآ دلم نمی خواهد مثل شما باشم هر چند تحسینبان میکنم و می دانم شما هم از اینکه به دنبال نگرش خود باشم خوشحال می شوید.شما هیچ چیز ته من نیامو ختید و هیچ گاه نگفتید کتابتان حقیقت است و من نیز هرگز چنین پندار احمقانه ای ندارم

شما پرواز را از پشت پنجره ای دیگر انتظار می کشید ... اسمان شما فقط مال شماست ... مثل اسمان من که فقط یک مالک دارد.تنها اشتراک ما همین اشنایی یک طرفه است


روزی گفتم:"من تا به حال این جمله را در مورد هیچ کس به کار نبدره ام اما اندره ژید واقعآ روی افکار من تاثیر گذاشت"و امروز
از این که تا این حد بی فکر بودم خجالت می کشم


هر کسی را اندکی شناخته باشیم و او را دوست خود دانسته باشیم ، می تواند روی ما تاثیر بگذارد.ما حاصل دوستی ها..مکان ها..زمان ها و شرایطی هستیم که تا این لحظه تجربه کرده ایم.ما فقط از انچه تجربه کرده ایم می توانیم سر در بیاوریم نه انچه سعی کرده اند به ما بیا موزند.کاش در مورد انچه هستیم خودمان تصمیم گرفته باشیم


"باید پندار شایستگی را از سر به در کرد...این چه سدی است در برابر حیات معنوی ما"
من از این جمله بر داشت خودم را دارم .. در هر صورت این تنها را هی است که می شود اثبات کرد کتاب شما یک اثر هنری است:مخاطب ان را می افریند


اقای ژید
شما در ذهن من کمرنگ شده اید و کمرنگ تر خواهید شد.من مدتی را با شما گذراندم ولی من نه!...جسمی که اکنون من در انم.کسی که نیمه شب ها کتاب شما را می خواند مرده است دیگر.من گستاخی شما را امو ختم...و سپس ان را فرا موش کردم و بعد نوع دیگر گستاخی را افریدم که فقط مال من است،چون من خالق ان هستم و شما ان را به من نیا موخته اید.نقش شما در این فرایند می توانست با شخصیت یک رمان یا فیلم جایگزین شود...پس می بینید که کار مهمی نکرده اید


من شما را تحسین می کنم چون بی حجب و حیا سخن می گویید...چون فقط دریافت های عقلی و حسی خودتان برایتان اصالت دارند...چون زمانی شادی را تعهد اخلاقی خود دانستید که ادبیات فرانسه غم را می ستود و شادی را حالت احمقانه ی انسان های بی درد
من پنداشت.شما علیه تمام قید و بند های بیرونی و درونی شوریده اید... افرین





اندره ی عزیز
دستم را رها کن دیگر...بهتر است بیش از این دردسرت ندهم...از دست چپت که دست راستم را فشرد ممنونم...دیگر دوست ندارم ببینمت...خداحافظ

posted by mr so at 13:18 4 comments

Friday, September 01, 2006

1


من تمامه اون شرايطو دارم
پس من تنهام
!!!!
بينگ آخه هنوز تو سكوته
آره تو راس ميگي43 تا غروب حلش نمي كنه
پاي درد و دلش فقط ريخت
ديگه حتي درد و دلشم نمي آد
همه خودشون هزار تا درد و دل دارن...
شده يه كش كه ميونه امروز و دي داره كش ميادشايد آخر يه روز راحت شد و پاره...
باور نمي كرد اينقدر عميق باشه
باور نمي كرد بازم سر باز كنه...
عقل كناره گيري كرده..
.از خواب پرونديم
داشتم خوابه شديدي مي ديدم
از اونايي كه دوس داري تا آخر عمرت كش بياد
بعدش هي زور زدم
هي چرخيدم
هي پتو رو كشيدم رو سرم
هي خوابيدم
ولي خوابم نبرد!
اَه
حتي يادم نمي يومد خوابه چي بود
پ.ن:براي شروع زياد خوب نيس...خوب هيچي كلاً زياد خوب نيس آخه
پ.ن: هه!..تازه فهميده چرا تو فون بوكه سيو نبوده
posted by W. at 21:54 7 comments

كاش مي شد هر كس براي خودش يك گوشه ي دنج داشت، گوشه ي دنجي كه اگر روزي خاطره ي بدي آمد و روياهايت را خيلي زود تر از آنكه بتواني بگيريشان از تو ربود بروي آنجا و سرت را محكم تكان بدهي و كسي نگويد بچه جان مگر خل شده اي؟! جايي كه حتي خودت وقتي عاقل مي شود مزاحم اوقات شريف و غير شريف ات نشود،‌جايي كه اصلا به فكرت خطور هم نكند كه عاقل شوي چه رسد به اين حرف ها!اما حيف دنيا زيادي كوچك است هر گوشه هم كه بروي مادرت گيرت مي آورد كه: بهاااااااااااااااااااااااااااااار تو هنوز لباساتو پهن نكردي؟!!!!!!ه
posted by baharnarenj at 19:11 1 comments