tanha

Monday, October 12, 2009

به جای تمام نامه های ننوشته ام برایت. به جای همه ی روزهایی که من نبودم و تو بودی البت. به جای تمام خاطراتی که ندارم، دوستانی که پیدا نکردم، راه هایی که ندیدم، چیزهایی که ننوشتم. این جا لذت ها فراوانند و اندوه ها بیشمار. تنهایی بی کران است، دیده نمی شود اما. من و تو با هم آداب نگارش نداریم، هرجور می خواهی بخوانی بخوان. حرف ها را همه قبلا گفته اند، بسیار زیباتر از آن چه من گفتم. من فقط سعی می کنم بین خطوطی که روزها و بلکه قرن ها قبل نوشته ام چیزی بنشانم. می دانم که تازه نیست، می دانم که گلایه بسیار دارد اما دوستی هم. اما... اما همین که کلمات ردیف می شوند پشت هم، من حضور نزدیک دورت را بیشتر لمس می کنم. انگار که در آغوش گرفته باشی کسی را و آرام آرام با سر انگشت خط بکشی روی پشتش. آن خط ها هم آن چنان معنا ندارند، جدید نیستند، اما از سر انگشت آدم چیزی تراوش می کند تویشان انگار، و همین بس است
همه ی مردم جهان سعی می کنند تو را از من بگیرند، بدون آن که بدانند! و من هم لحظاتی تو را تنها می گذارم با همه ی همه ی آدم ها و حیوانات و چیزهای این جا و آن جا و همه جا. اما بدان که جایی در درون من و نوشته ی من داری، که نمی توان از تو تنها شد. تو همه چیز روزهای بی کسی ام بوده ای. می دانم که می دانی که هیچ گاه تنها نبوده ام از مردم، اما گاهی انگار هرچه در درون آدمی بوده است کسی کنده و برده. تو مرا پر کرده ای همیشه و آن روزها و چه می تواند باشد جز دوست داشتنت این، که من پرم از تو؟
فردا روز دیگری است عزیزم
posted by baharnarenj at 18:51 0 comments