tanha
Saturday, February 16, 2008
دیروز مامان بزرگه حالش به هم خورد بردنش بیمارستان. فشارش رفته بود بالا خیلی مهم نبود. وقتی که حالش بد شده بود تو اتاقش بود من رو صدا کرده بود، من داشتم به غلط دیگه ای می کردم خالم رو فرستادم. اومدم دیدم حالش خوب نیست بردمش دستشویی و بعد پایین پله ها. موقعی که می رفت دلم می خواست ببوسمش اما نبوسیدم. بعد نشستم غصه خوردن که چرا نبوسیدمش. احساس کردم اگه خدای نکرده یه روز نباشه همون بهتر که منم اون روز نباشم. من دوستش دارم، تمام زندگیم به استثنای سه چهار سال اول همیشه پیشش بودم و دیدمش. برام جزو مهم ترین آدمای روی زمین هرچند دانشمند و موسیقیدان و نویسنده و هزار شخصیت مهم دیگه نباشه.ه