tanha
Sunday, September 26, 2010
بچه که بودم یه کتاب داشتم که توش زمستون بود و یه خرگوشی که می گشت دنبال یه جا که بخوابه توش تا خود بهار. هرجا میرفت سرد بود یا سر و صدا بود یا خطر داشت. اونوقت خرگوشه یه سوراخ کند تو زمین و رفت خوابید توش. بهترین جای عالم! زیر پتوی نرم برف. من هر شب به اون جای زیر زمین انقدر فکر می کنم تا خوابم بگیره. دلم می خواست دونه بودم. میرفتم زیر زمین می خوابیدم. بهار که می شد بیدار می شد می دیدم جوونه زدم، ریز و سبز. نمیشه اما
Thursday, September 09, 2010
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
*
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
*
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین، عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
*
مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
*
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو، بیدار خواهم شد
*
و آن وقت
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم، و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آرامشی بست
*
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مراق رسالت تراوید
*
و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش استوا گرم
ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید