tanha

Friday, April 30, 2010

وقایع نگاری...یک از هفت

تازگی یک واژه ای کشف کرده ام که ارادتم را به زبان فارسی بسیار بسیار بیشتر کرده.شاید هم این واژه فقط توضیح حس نوظهوری باشد از آن دست که مرا افتاده.فکر که می کنم می بینم حق داشتند مردم اینطور نگاه ام کنند توی ایستگاه مترو.مخصوصن آن آقایی که مثل من انگار نمی خواست برود پی کارش.لم داده بود وگام های پریشان ام را تعقیب می کرد.از این طرف به آن،از آن طرف به این طرف،از این طرف به آن طرف،و باز و باز.ایستگاه مترو جای قدم زدن است آخر؟!دوستی اس ام اس زد که چرا جواب نمی دی؟!!به خدا اگر می دانستم چرا جواب نمی دهم بهش می گفتم.بعد هم که دیدمش گفت می شنوی؟نگاه اش کردم.گفت خوب،بی خیال.خدافس.حتا خداحافظی اش هم نتوانست صدای آقای شجریان را در بک گراند روحم کمرنگ کند.آمدم بیرون از خودم.سازم پشت اتفاق شومی شکست.آن موقع فقط یک نفر باید می بود که توی چشم هایش خیره شوم.این واژه های لعنتی همیشه مزاحمت ایجاد می کنند.همان یک واژه ای که کشف کرده ام بس است برای ادامه ی زندگی.خانم ژولیت بینوش هم با من هم عقیده است گمانم.همان که سارا عاشقش است.یک بار هم آهنگ آن فیلم معروفش را توی تراس دانشکده گوش دادم.اولین روزی بود که سارا آی پاد اش را خریده بود.طبق یک گزارش موثق یکی از همراهانمان روز تولدم خانم بینوش را دیده که توی همان زیر زمین معروف کنار میدان انقلاب آش می خورده.تصویر هیچ کس مطلق نیست.این را اولین بار وقتی فهمیدم که نشانه ی محوی از حسادت زنانه –که البته اصلن مدعی نیستم که معنی اش را می دانم-پس چهره ی خانم بینوش کشف کردم.از همان زمان تصمیم گرفتم زیاد سعی نکنم روشن فکرانه رفتار کنم.دوست آلمانی مان چه می گوید؟آها..."این است انسان". دوست اش دارم.حتا زمانی که اشک هایش از سر سبیل کلفت اش می چکد. و شاید آن موقع بیشتر.

فکر می کردم همه چیز تمام شده.احساس سبکی عجیبی داشتم.یاد همه ی گذشته ای افتادم که دیگر تقریبن به هیچ کاری نمی آمد.یک هفته وقت لازم بود تا بفهمم "خانه ی اول بازی" کجاست دقیقن. باید با کمال تواضع،از اول اول اول شروع می کردم.اینجا می شود اکسترمم زندگی . حالا جهان ها چه موازی باشند چه متقاطع.زمان چه بعد چهارم باشد چه فواره ای باشد بر صفحه ی ساعت حوض که همه چیز را به گردی بدل می کند. به هر حال من مثل پروست نیستم که در جستجوی زمان از دست رفته،زمان از دست نرفته را هم از دست بدهم.

دیدمش همانطور پشت بوته ها نشسته بود و من فقط چشم هایش را می توانستم ببینم و دیگر صدایش را نمی شنیدم.چون حرف نمی زد و اگر هم چیزی می گفت،تنها صفر و یک پیام های عصر دیجیتال بود و من بعد از معراج پولاد از دیجیتال می ترسم و فکر می کنم یک نفر باید بیاید تا من از شهر هایی که خاکشان سیاه است کمتر بترسم. روباه آقای اگزوپری همین چند روز پیش پیشنهادش را تکرار کرد و من پذیرفتم.می دانم آخرش کارم به گریه کردن خواهد کشید.حتا اگر ماری نباشد که سکوت کویر را برآشوبد. چقدر دلم می خواهد یک شب پا برهنه روی شن های مرنجاب قدم بزنیم و هیچ نوری نباشد،حتا مهتاب. توی کویر قمقمه ی خالی هم به درد می خورد.سالها طول کشید تا این را فهمیدم.

ساعت دو بامداد بود. پرسید خوابت می آید؟ دانستم باید بیدار بمانم.دیر زمانی گفتگو کردیم.طوری نشستم که سرخی چشم هایم را نبیند و هی سیگار و چای که خواب را پس برانم.آنقدر گفتیم و شنیدیم تا خوابش برد.پیشانی اش را بوسیدم.لبخندی در میانه ی خواب و بیداری زد . خوابیدم . باز همان رؤیای همیشگی. ماه هاست فقط همین رؤیا گرد تنهایی را از چهره ام پاک می کند.اما مدتی است مرز واقعیت و رؤیا محو شده . میدانی این یعنی چه؟تقریبن همین جا ها بود که "آن واژه" را کشف کردم.


تلفن ام زنگ زد . صبح شده بود . بیداری؟بیدارم.و باز به خواب رفتم . چشمم را که باز کردم توی کافه ی میدان فردوسی بودم.چیزی که یادم مانده این است که خطوط چهره ام از بس مجبور بودند همه چیز را برای همه توضیح دهند خسته شده بودند . یک کتاب دون کیشوت هدیه گرفتم.از این نظر که دچار دون کیشوتیسم شده ام شاید به درد بخورد . کاربرد دیگرش این است که می شود اسم کسانی که کتاب را خریده اند اولش نوشت . بعد چند سال دیگر نگاه کرد اسم ها را و افسوس خورد یا ذوق زده شد . هر حسی که آن موقع برانگیخته شود فقط یک دلیل می تواند داشته باشد،اینکه من این آدمها را واقعن دوست دارم.هر چند همه شان پشت شیشه ی ضخیمی باشند . این را یک بار چند شب قبل از مرگم برای نسیم توضیح دادم اما گمان کنم نفهمید چه می گویم . عکس های خانوادگی مان را گرفتیم . خانم سفید پوش از میان قاب چوبی در دیده می شد . خانم محترمی که من بسیارش دوست می دارم پشت کارت اش به انگلیسی برایم حرف های خوب نوشته بود . بعد هم می دانی؟همین که یک نفر بخواهد قبل از همه کادویش را بدهد دلیل کافی برای این است که دوست اش داشته باشی . یا همین که یک نفر فکر کند : خوب،نخ کنف بهتر است . بیرون که آمدیم باران می آمد . حال کسی را داشتم که از یک رؤیای شیرین با لگد بیدارش کرده اند . بهار بود و زنهای زیبا توی یوسف آباد مشغول رقص باله بودند.

تمام راه برگشت،دوستم می گفت و من خودم را به شنیدن می زدم.

مطلب مهمی در مورد سقوط آزاد هست که همه باید بدانند . آدم یا باید نپرد،یا اگر پرید باید فرض کند طنابی که به کمرش بسته شده کاملن محکم است.تردید لذت سقوط را از بین می برد.

posted by mr so at 05:25 2 comments