tanha
Saturday, March 27, 2010
ماهی کوچک من در ابرها سرگردان است. بهارها باران می آید و خورشید طلوع می کند. ماهی کوچک خوشبختی به پایین نگاه می کند، به این جا که منم. آن وقت قطره های ریز به سمت زمین پرواز می کنند. شاید زمین آسمان آن هاست. بوی خاک که بلند می شود دنیا تمام تلاشش را کرده است تا خواب پریشان دیروز، دیروز هر روز پیشین را از یاد ببرم. خسته ام، کاش نبودم
Wednesday, March 24, 2010
هم؟
دیشب گفتند که تا فردا بیشتر زنده نیستم. اعتراف می کنم که احساس خوبی نداشتم. خنده دار این که با خودم فکر کردم بنشینم نمازهای نخوانده ام را بخوانم! بعد دیدم یک روز چیز زیادی نیست بی خیال شدم بعدتر دیدم کثیفم و حمام لازم اما بعد دیدم من که دارم می میرم حمام را می خواهم چه کنم. رسما همان یک روز را هم در مردگی طی کردم. امروز تعبیر شد این ماجرا. دیگر مبارزه نمی کنم یک آن خالی شدم