tanha
Tuesday, December 21, 2010
توی نعلبکی یک نفر می رقصید. نمی رقصید که، سماع می کرد. موهاش را جمع کرده بود و دستهاش را برده بود بالا و می چرخید دور خودش و دایره ی بزرگی درست می کرد بس که خودش اصلن نرم و نازک نبود به قول شهلا. نرم که یعنی میدانم بود اما نازک نبود. به هر حال دایره بزرگ بود و چرخیدنش همه نعلبکی را گرفته بود انقدر که حتی برای یک نقطه دیگر هم جا نبود آن تو.
تا جایی که یادم می آید دنبال تو نمیگشتم آن روز اما از آنجایی که همه می دانند به یاد من اعتمادی نیست و من هم همیشه دنبال تو می گردم مطمئن نیستم به این حرفم. اما این یکی را می توانم خوب خوب مثل نقاشی بیاورم جلوی چشمم. زن دامن خیلی بلندی داشت. به قدری بلند که نرم چرخیده بود و سرش می رسید به دامنش. روی دامنش تا همان کنار سرش که گفتم برایت، زن ها ایستاده بودند. زن های بلند با موهای در باد، زن های کوتاه فرورفته درخود با پیراهن یا بی پیراهن همه کنار هم. گفته بودم که، روی دامن ایستاده بودند یعنی از روی دامن شروع می شدند، پر رنگ. بعد کم کمک رنگ می باختند تا برسند به سر. روی سر رد محوی بود از زنان بی آرام و خاموش تا دیگر نمی شد بفهمی چی می بینی. من توی همه ی این زن ها گشتم دنبال خودم. گشتن نمی خواست همه شان من بودم جمع شده توی آن آخری که شبیه آدم هایی بود که توی اسکیس ها می کشیم. خلاصه و مختصر. یک تنه و یک سر گرد، شاید هم نقطه بالای سرش و همین، تمام. من داشتم فکر می کردم که توی تاریکی همه آمده ایم بیرون و صف کشیده ایم. اما آن بین، همان بین اندام چرخ خورده پیرهن برتن آن زن، خورشید از پشت کوه می آمد بیرون. لحظه طلوع بود. من منتظرم